رد پای شاعران

نمایش جدیدترین پست های دارای برچسب گاه نویس. نمایش پست های قدیمی تر
نمایش جدیدترین پست های دارای برچسب گاه نویس. نمایش پست های قدیمی تر

نیکوکار زرنگ

مادری از فامیل دور بار سفر دنیای فانی را بست و به دنیای باقی رفت. دیروز برای مراسم ترحیم آن مرحوم به مسجد رفتیم. میدانیم که برای مراسم ترحیم آخوندی دعوت میشود برای سخنرانی. عموما صحبتهای او در حال و هوای شخص فوت شده است. در این مراسم هم مادری از دنیا رفته، پس سخنران از احترام به والدین گفت. اوایل سخنرانی به اخلاق گذشت، که خب جنبه نصیحت داشت برای جوان ترها. از آنجای که سخنران آخوند بود باید برای بخش مذهبی سخنرانی خود جای باز میکرد و همین بخش مذهبی شد موضوع این پست.

دو مطلب گفت که حیرت کردم. اول گفت والدین ما نه تنها در این دنیا و زمان کهولت سن به ما نیاز داردند، بلکه در آن دنیا به چندین برابر نیازمند ما هستند. گفت روح آنها به سراغ ما می‏آید و التماس میکند که کار خیری انجام دهیم و صوابش را برای آنها حواله کنیم. او به همین اندازه اکتفا نکرد و افزود که “ همانطور که کاسب کار زرنگ داریم، نیکوکار زرنگ هم داریم. وقتی کار خیری انجام میدهیم و نیت میکنیم که صواب آن به پدر و مادر برسد، به همان اندازه، بلکه چندین برابر آن از طرف خداوند به حساب ما واریز میشود. و این میتواند کار نیکوکار زرنگ باشد. یعنی یک کار خوب انجام دهد و با یک نیت ارسال به سمت پدر و مادر خود صاحب سود فراوان شود”.  البته سخنران نگفت معادل این زرنگی مذهبی در کسب و کار چیست.

مارکس گفت: “دین افیون توده‏هاست”. منظور او همین دین است، یا دین دیگری هم داریم که من از آن بی خبرم؟

بودن یا نبودن، هر دو مفید است!

اگر سیاست مدار مخالف حاکمیت باشی هوادار داری و اگر زندانی بشی هوادارها بیشتر میشوند. و اگر کتابی نوشته باشی، بعد از گرفتار شدن تازه شروع به فروش میکنه. این حکایت درباره فیلم توقیف شده یا روزنامه بسته شده و البته سایت و وبلاگ ف + ی + ل + ت + ر شده هم صادق است. خلاصه مخالف حاکمیت و دولت مفید است و اگر هم جلویش را بگیرند باز هم مفید خواهد بود.
البته محدود شدن بدی‏های خودش را دارد مثلا ماجرای ف + ی + ل + ت + ر شدن باعث سخت شدن دسترسی به وبلاگ میشه. ردپا هنوز جوان هست و کم کار و از این بابت خواننده و کامت گذار زیادی برای خودش پیدا نکرده. با این حال روبوت ف + ی + ل + ت + ر کننده مثل صاحبان خود رحمی ندارد و بر اساس قوانین خود همه را از دم تیغ می‏گذراند. از این جهت باید پیش گیری کرد. در بخش "دنبال میکنم" وبلاگهای وجود دارند که ف + ی + ل + ت + ر شده‏اند و وجود لینک آنها در صفحه میتوان باعث گرفتار شدن ردپای نونهال شود! اما میشود از گوگل ریدر استفاده کرد (یا برنامه‏های شبیه آن). از این جهت برای پیش گیری آنها را پاک میکنم، هر چند که همیشه خواننده آنها باقی خواهم ماند.

خاطرات دهه شصت را بخوانید . . .

با وبلاگی آشنا شدم که اگر مجموعه پست‏‏هایش را کنار هم قرار بدیم مثل یک کتاب داستان میمونه که از دست شما نمی‏افته. صاحب وبلاگ خاطرات خود را به صورت پست‏‏های کوتاه از دهه شصت شمسی نقل و بازگو میکند. در کنار خاطرات خودش، اگر مخاطبان وبلاگ هم خاطره‏‏ای داشته باشند به عنوان یک پست گذاشته میشود. بعضی از خاطرات مو بر تن من ایستاده کرد و شکر میکنم که از آن زمان چیزی به یاد ندارم. به شدت خواندن تمام خاطرات این وبلاگ را توصیه میکنم. قبل از آنکه فیلتر شود و قبل از آنکه بسته شود . . .

خاطرات دهه شصت

دو نکته از هفته نیروی انتظامی

در این هفته نیروی انتطامی دو رویداد جالب برایم اتفاق افتاد.

اول اینکه بلاجبار با یک سرهنگ نیروی انتظامی کاری داشتم. اگر این بار به حساب غرور نزارید و من را شیر حساب کنید، باید بگم آنکه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج! آقای سرهنگ را در نمایشگاهی که نیروی انتطامی در پارک آزادی برگزار کرده ملاقات کردم. میان زمین و آسمان ملاقاتمان بودیم که یک نفر به ظاهر نظامی که مسئول تدارکات بود آمد درون غرفه جناب سرهنگ و گفت: " جناب سرهنگ بی زحمت یک نوشته تهیه کنید درباره هر موضوعی که می‏خواهید و به هر اندازه تا ما تبدیل به مصاحبه کنیم و بفرستیم روزنامه چاپ شود" !! نه خبرنگاری در کار است و نه مصاحبه‏ای.
دومین رویداد از این قرار بود که در خیابان کنار همان پارک راننده میان سال یک پژو فحشی داد به سه جوانی که در یک ماشین پراید بودند، چرا؟ نمیدانم، من بعد از فحش رسیدم!! پراید با یک حرکت نیمه آرتیستی جلو پژو را گرفت. رانندها بیرون آمدند و دست به یقه شدند، سرنشینان جوان شاکی بودند از فحشی که نسارشان شده بود. ماجرا داشت بالا میگرفت که دخالت کردم! گفتم اگر یکی از جوانها را مهار کنم احتمال درگیری شدید کمتر میشه. در این لحظه بود که مرد میان سال گفت من کادر نیروی انتظامی هستم . . . همین کافی بود که آن سه جوان گردن کلفت را چنان برآشفته کند که کسی را یارای سوا کردن آنها را نداشت. هر سه نفر به سر مرد میان سال ریختند و چندین مشت و لگد به او زدند و گوشه جوی پرتش کردند. آنگاه سوار پراید شدند تا گریز را آغاز کنند. مرد میان سال که هنوز رمقی داشت، خود را جلوی پراید انداخت و به زمین نشست و تلاش کرد با موبایلش شماره‏ای را بگیرد و سد راه عبور پراید شود. یکی از سرنشینان پراید بیرون پرید و با جهشی گردن میان سال را گرفت و به گوشه خیابان کشان کشان برد تا راه عبور پراید باز شود. میان سال تقلا میکرد و فریاد میزد که "یکی 110 را بگیرد". جمعیت با خونسردی به او خیره شده بودند. تمام ماجرا از زمانی که میان سال خود را نیروی انتظامی معرفی کرد در کمتر از نیم دقیقه گذشت. بدون شک شدت برخورد از زمانی آغاز شد که میان سال خود را معرفی کرد. در نهایت پراید با سرعت رفت و میان سال بسیار عصبی و متشنج سوار بر پژو و به سرعت حرکت کرد. پراید نو بود و هنوز شماره پلاک نداشت!!

هر دم از این باغ . . . کلاه بردار ماشین ساز . . .

شش ماه پیش ماشین L90 را در ایران خودرو ثبت به نام کردم! وعده تیر ماه را دادند برای تحویلش. نم نمک بوی فساد این خودرو ساز به مشام میرسید که دارد ورشکست میشود. رفتیم تحقیقات تا جلوی ضرر بیشتر را بگیریم. گفتند همه جا در امن و امان است و در زیر سایه برکت دولت و قاعدتا اشخاص دیگر ورشکستنی در کار نیست و ماشین را به موقع تحویل میدهیم. دعوت نامه آمد با 15 روز تاخیر. آمدیم شاکی شویم که دسته بالا بلند شدند و فرمودند، طبیعی است و تازه شانس یارتان بوده که دو ماه نشده. سخن کوتاه که باقی پول را ستاندند و دو فقره چک هم روش! دسته آخر گفتند که تا ماه دیگر تحویل میدهیم. باز هم 15 روز تاخیر شد که گذاشتیم به حساب طبیعت! شد 20 روز که صدایم دوباره درآمد. گفتند سند در راه است و No Problem ! دو روز پیش که اول هفته باشد، اس ام اس آمد با فینگلیش که تا به خواهی تا آخرش را بخوانی جان از لب به در رفته. خلاصه کلام این بود که L90 شما ورپرید و بروید تعویض کنید با ماشین دیگری!

تعجب ؟ نه! چرا تعجب کنم. در شرایط کنونی که سفر به کشورهای آمریکای لاتین جزو سفرهای استانی است و احمدی نژاد گفته ونزوئلا هم ندا آقا سلطان داشت و پادشاهان از کتب تاریخ ایران حذف میشوند و وزیر بهداشت عوض وزیر آموزش و پرورش زنگ مدرسه ها را زده و غیره چرا باید تعجب کنم.

خلاصه کاشف به عمل آمد که از سه ماه پیش نه در انبار موجودی بوده و نه خط تولید، تولید چندانی داشته. دست آخر گفته شده که یا با ماشینهای باد کرده در دست خودرو ساز تعویض کنید و یا پول را پس گیرید، که البته هر کدام با یک نیم ماه تاخیر طبیعی! اگر هم کسی راضی نشد برود شکایت کند که ما در پناه بیت، محمود هستیم و به هیچمان نیست!

میدانم که آنقدرها دیگران چشیده‏اند که جای تحلیل و ریشه یابی نمی ماند. بگذارید به حساب یک درد دل . . .

پاییزان

تابستان رخت خود را بر بست و رفت. بوی مهر خود حکایت از پاییزانی دگر دارد. هر چند که عشق فصلی من پاییز است، لیک تابستان پر شوری داشتیم و غم انگیز که خاطره انگیز میشود و ماندگار. شور انتخابات، غم تقلب؛ شور اعتراض، غم سرکوب، شور احساس کردن سستی حاکمیت، غم آنچه که نباید در زندانها پیش می‏آمد. این تابستان گذشت و با خواص خود برگی از تاریخ را به خود اختصاص داد. آنچه این تابستان داشت، حرکت و جنبش بود که حاصلش امید است برای فصل جدید. دانشگاه دوباره گرد هم آمد و تجربه گذشته باعث عملکرد بهتر آینده میشود. پاییزان برای من بهترین فصل است و گام اول را خوب گذاشتم. همه یادگیری بود و آغازی دوباره. امید به پیشرفت و رفع نواقص را برای خود و دیگران آرزومندم.

پاييز يك شعر است
يك شعر بي‌مانند
زيباتر و بهتر
از آنچه مي‌خوانند


پاييز، تصويري
رؤيايي و زيباست
مانند افسون است
مانند يك رؤياست


سحر نگاه او
جادوي ايام است
افسونگر شهر است
با اين‌كه آرام است


او ورد مي‌خواند
در باغ‌هاي زرد
مي‌آيد از سمتش
موج هواي سرد


با برگ مي‌رقصد
با باد مي‌خندد
در بازي‌اش با برگ
او چشم مي‌بندد


تا مي‌شود پنهان
برگ از نگاه او،
پاييز مي‌گردد
دنبال او، هر سو


هرچند در بازي
هر سال، بازنده‌ست
بسيار خوشحال است
روي لبش خنده‌ست


من دوست مي‌دارم
آوازهايش را
هنگام تنهايي
لحن صدايش را


مانند يك كودك
خوب و دل انگيز است
يا بهتر از اين‌ها
«پاييز، پاييز است!»


شاعر: مليحه مهرپرور

هیچ کدام عوض نشده‏ایم!!!

با یکی از دوستان از محله رد می‏شدیم که دیدیم چند تا بسیجی دارند چندتای دیگر را میبرند مفاسد. یک بچه 10-15 ساله بین آنها بود که تفنگ به دست داشت. از این صحنه متعجب و ناراحت شدم. ایستادیم و نظاره گر شدیم. چند لحظه‏ای گذشت که یکی از این برداران آمد و گفت: آقا برید، یک وقت یک تیر میزنند، میخوره به شما و یک طوری تون میشه!! جدی گفت....

به دوستم یکی چیزی گفتن و خودم یک چیزه دیگه. به او گفتم، بی راه هم نمیگه. اینها اینها بی هوا میزنند و حساب و کتاب در کارشان نیست و با خود گفتم؛ نه ما عوض شده‏ایم و فراموش کار و نه آنها درس گرفته‏اند.

خانه تكاني . . .!

خب تمام شد، خانه تكاني رد پا را مي‏گم. ستون ابزارها راست چين شده‏اند كه محيط بيشتر حالت فارسي پيدا كند! تاريخ را شمسي كردم و يك ابزار هم اضافه شده با نام ردپاهاي كوچك و خواندني كه محلي است براي نوشته‏هاي كوچك و روزانه‏هاي كه تعداد خطوط آنها از انگشتان دست تجاوز نمي‏كند و حوصله را سر نمي‏برد. رنگ و روي وبلاگ هم كه به كلي عوض شده، البته اينها همه خانه تكاني فيزيكي بودند كه براي خود خوب اما كافي نيستند!
به عنوان يك وبلاگ نويس تازه كار سالي كه گذشت بيشتر براي من سال تجربه اندوختن بود تا انتشار دادن و از همين جهت براي سال جديد تصميم دارم بيشتر و بهتر بنگارم؛ آن هم متنوع. روزانه‏ها را هم مي‏خواهم داشته باشم، به هر حال از قطره قطره همين روزانه‏ها است كه سال سپري مي‏شود و هزار خاطره، تجربه، آموخته و اندوخته به جا مي‏گذرد.