رد پای شاعران

ردپاهاي كوچك و خواندني . . .

عشق عبارت است از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می‏ورزیم.

من یک انسانم



شعری از غاده السمان

شاعری توانا از سوریه

 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را .... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

زن عشق مي كارد و . . .

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

خاطرات دهه شصت را بخوانید . . .

با وبلاگی آشنا شدم که اگر مجموعه پست‏‏هایش را کنار هم قرار بدیم مثل یک کتاب داستان میمونه که از دست شما نمی‏افته. صاحب وبلاگ خاطرات خود را به صورت پست‏‏های کوتاه از دهه شصت شمسی نقل و بازگو میکند. در کنار خاطرات خودش، اگر مخاطبان وبلاگ هم خاطره‏‏ای داشته باشند به عنوان یک پست گذاشته میشود. بعضی از خاطرات مو بر تن من ایستاده کرد و شکر میکنم که از آن زمان چیزی به یاد ندارم. به شدت خواندن تمام خاطرات این وبلاگ را توصیه میکنم. قبل از آنکه فیلتر شود و قبل از آنکه بسته شود . . .

خاطرات دهه شصت

دسته بندي انسانها

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


با تشکر از رضا . . .


دو نکته از هفته نیروی انتظامی

در این هفته نیروی انتطامی دو رویداد جالب برایم اتفاق افتاد.

اول اینکه بلاجبار با یک سرهنگ نیروی انتظامی کاری داشتم. اگر این بار به حساب غرور نزارید و من را شیر حساب کنید، باید بگم آنکه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج! آقای سرهنگ را در نمایشگاهی که نیروی انتطامی در پارک آزادی برگزار کرده ملاقات کردم. میان زمین و آسمان ملاقاتمان بودیم که یک نفر به ظاهر نظامی که مسئول تدارکات بود آمد درون غرفه جناب سرهنگ و گفت: " جناب سرهنگ بی زحمت یک نوشته تهیه کنید درباره هر موضوعی که می‏خواهید و به هر اندازه تا ما تبدیل به مصاحبه کنیم و بفرستیم روزنامه چاپ شود" !! نه خبرنگاری در کار است و نه مصاحبه‏ای.
دومین رویداد از این قرار بود که در خیابان کنار همان پارک راننده میان سال یک پژو فحشی داد به سه جوانی که در یک ماشین پراید بودند، چرا؟ نمیدانم، من بعد از فحش رسیدم!! پراید با یک حرکت نیمه آرتیستی جلو پژو را گرفت. رانندها بیرون آمدند و دست به یقه شدند، سرنشینان جوان شاکی بودند از فحشی که نسارشان شده بود. ماجرا داشت بالا میگرفت که دخالت کردم! گفتم اگر یکی از جوانها را مهار کنم احتمال درگیری شدید کمتر میشه. در این لحظه بود که مرد میان سال گفت من کادر نیروی انتظامی هستم . . . همین کافی بود که آن سه جوان گردن کلفت را چنان برآشفته کند که کسی را یارای سوا کردن آنها را نداشت. هر سه نفر به سر مرد میان سال ریختند و چندین مشت و لگد به او زدند و گوشه جوی پرتش کردند. آنگاه سوار پراید شدند تا گریز را آغاز کنند. مرد میان سال که هنوز رمقی داشت، خود را جلوی پراید انداخت و به زمین نشست و تلاش کرد با موبایلش شماره‏ای را بگیرد و سد راه عبور پراید شود. یکی از سرنشینان پراید بیرون پرید و با جهشی گردن میان سال را گرفت و به گوشه خیابان کشان کشان برد تا راه عبور پراید باز شود. میان سال تقلا میکرد و فریاد میزد که "یکی 110 را بگیرد". جمعیت با خونسردی به او خیره شده بودند. تمام ماجرا از زمانی که میان سال خود را نیروی انتظامی معرفی کرد در کمتر از نیم دقیقه گذشت. بدون شک شدت برخورد از زمانی آغاز شد که میان سال خود را معرفی کرد. در نهایت پراید با سرعت رفت و میان سال بسیار عصبی و متشنج سوار بر پژو و به سرعت حرکت کرد. پراید نو بود و هنوز شماره پلاک نداشت!!

از اضطراب تا افسردگی

احساسات منفی میتوانند به شکل اضطراب باشند یا افسردگی و گاه هر دوی اینها کنار هم . اضطراب و افسردگی نشانه‏های مخصوص به خود دارند، این نشانه‏ها میتواند به هم نزدیک باشند، یا حتی مشترک. اما میشود یک تعریف مجزا برای هر کدام داشت. در کل اضطراب ناشی از احساس خطر کردن است. یعنی اینکه شخص مضطرب انتظار وقوع حادثه‏ای را میکشد که به همین واسطه احساس ترس، تشویش و دلشوره بر او پیدا میشود که از نشانه‏های فیزیکی آن تپش قلب، سرگیجه و دل درد است. عکس این موضوع برای شخص افسرده بدین صورت است که احساس میکند آن حادثه برایش اتفاق افتاده و در برابر عمل انجام شده قرار دارد. روحیه را باختن، احساس بی ارزشی و ناتوانی از نشانه‏های روحی و خواب زیاد و گیج و منگ بودن و گریه‏های بی‏دلیل میتواند از عوارض فیزیکی آن باشد. هر دوی این حالات شخص بیمار را ناتوان و متزلزل از انجام امور روزانه میکند و نمیتواند از زندگی لذت ببرد.

اضطراب و افسردگی بیماریهای روانی هستند که گاه با یک مشاوره کوچک با یک دوست یا مطالعه یک کتاب روانشاسی خوب قابل رفع و در موارد شدیدتر نیاز به روانکاوی یا حتی دارو است. من روانشناس نیستم تا بتوانم مراحل درمانی را اینجا مطرح کنم. اما با انجام آزمایشی که در ادامه خواهد آمد میتوانیم برای خود مشخص کنیم که مضطرب هستیم یا افسرده و میزان و اندازه آن چقدر است. اینطور متوجه میشویم که تا چه حد به یک دوست نیاز داریم و تا چه اندازه به یک روانشناس. اما قبل از آزمودن، مطلب دیگری برای گفتن باقی است.

ناامیدی با تسلیم شدن فرق دارد:

مطالبی که در بالا آمد برگرفته از کتابهای روانشناسی معتبری است که خوانده‏ام و به صحت آنها اطمینان دارم، اما در این بخش میخواهم نظر شخصی خودم را در رابطه با ناامیدی و تسلیم شدن بیان کنم. به گمانم ناامیدی با تسلیم شدن فرق داشته باشد. احساس یاس و نومیدی از نشانه‏های افسردگی است که من آن را با تسلیم شدن یکی نمیدانم. گاهی اوقات اضطراب و افسردگی یا هر مشکل روانی یا غیره ما را تا مرز نومیدی میبرد و میتواند موقتا ما را گرفتار پذیرش موقعیت حال حاضرمان کند. نمیگویم اینها خوب هستند، اما همیشه بوده و هستند و هر کس در دوره یا دوره‏های از زندگی خود گرفتارش میشود. همیشه راه برگشتی هست و میشود دوباره ساخت و به آنچه که میخواهیم باشیم برسیم، البته به این شرط که خود را تسلیم نکنیم. نه جسم را که همیشه گرفتار و محدود است، بلکه روح و ذهن مان نباید تسلیم باشد. در نا امیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است. ایم مثل بیهوده نیست. حتی میشود در نا امیدی هم کاری انجام داد و فعال بود. به عبارتی زنده بود. اما تسلیم شدن چطور؟ تسلیم شدن یعنی پذیرفتن آنچه بر ما تحمیل میشود، راکد بودن، محدود شدن و به نوعی مرگ.

بررسی مختصر روحیه

امتیازها:

خیلی زیاد = 4 زیاد= 3 متوسط = 2 تا اندازه‏ای = 1 ابدا = 0

احساس اضطراب

1. تشویش
2. عصبی
3. نگران
4. هراسیده
5. دلشوره
جمع امتیازات

نشانه‏های جسمانی اضطراب

1. تپش قلب، تند شدن ضربان
2. عرق کردن، سرد شدن، داغ شدن
3. لرزیدن
4. احساس کمبود نفس یا دشواری در تنفس
5. احساس خفگی
6. درد در ناحیه سینه
7. دل به هم خوردگی
8. احساس سرگیجه، از دست دادن تعادل
9. احساس غیرواقعی بودن
10. کرخت شدن اندامها
جمع امتیازات

افسردگی

1. اندوه، روحیه ید
2. مایوس، دلسرد
3. عزت نفس کم
4. احساس بی‏ارزش بودن
5. لذت نبردن از زندگی
جمع امتیازات

میل به خودکشی

1. آیا در اندیشه خودکشی هستید؟
2. آیا می‏خواهید به زندگی خود پایان دهید؟
جمع امتیازات

راهنمایی:

دسته‏های بالا را یا پرینت بگیرید، یا در یک فایل ورد کپی کنید و یا اینکه نمونه‏ای از آنها را در یک برگه کاغذ طرح کنید. موارد را در سمت راست خوانده و در سمت چپ هر یک امتیاز را وارد کنید. این امتیاز میزان شدت آن حالت روحی یا جسمی است که در وجود خود احساس میکنید. در نهایت جمع هر گروه را بدست آورده و آنها را با توصیف‏های زیر مقایسه کنید.

توصیف امتیازات احساس اضطراب

0 –1 نبود نشانه‏های اضطراب یا مقدار بسیار کم
2 – 4 اضطراب مرزی
5 – 8 اضطراب خفیف
9 –12 اضطراب متوسط
13- 16 اضطراب شدید
17 – 20 اضطراب خیلی زیاد

توصیف امتیازات نشانه‏های جسمی اضطراب

0 – 2 نبود نشانه‏های فیزیکی
3 – 6 حد اندک نشانه‏های فیزیکی
7 – 10 حد خفیف نشانه‏های فیزیکی
11 – 20 حد متوسط نشانه‏های فیزیکی
21 – 30 حد شدید نشانه‏های فیزیکی
31 – 40 حد بسیار شدید نشانه‏های فیزیکی

توصیف امتیازات افسردگی

0 – 1 نبود افسردگی
2 – 4 افسردگی مرزی
5 – 8 افسردگی خفیف
9 – 12 افسردگی متوسط
13 – 16 افسردگی شدید
17 – 20 افسردگی خیلی زیاد

توصیف امتیازات میل به خودکشی

مورد شماره یک امتیاز بالا در این مورد خطرناک است
مورد شماره دو امتیاز 1 به بالا خطرناک است

در هر جدول اگر امتیازات شما در دو ردیف آخر وجود دارد، نیاز به مشاوره روانشناس و یا درمان از طریق روانکاو بسیار توصیه میشود. برای مورد خودکشی، هر شرایط نیاز به مشاوره و روان درمانی توصیه میشود. در باقی موارد با تلاش شخصی و مطالعه کتابهای مناسب روانشناسی قابل حل خواهند بود.

جداول از کتاب “وقتی اضطراب حمله میکند” اثر دکتر دیوید برنز و برگردان مهدی قراچه داغی می‏باشند.

هر دم از این باغ . . . کلاه بردار ماشین ساز . . .

شش ماه پیش ماشین L90 را در ایران خودرو ثبت به نام کردم! وعده تیر ماه را دادند برای تحویلش. نم نمک بوی فساد این خودرو ساز به مشام میرسید که دارد ورشکست میشود. رفتیم تحقیقات تا جلوی ضرر بیشتر را بگیریم. گفتند همه جا در امن و امان است و در زیر سایه برکت دولت و قاعدتا اشخاص دیگر ورشکستنی در کار نیست و ماشین را به موقع تحویل میدهیم. دعوت نامه آمد با 15 روز تاخیر. آمدیم شاکی شویم که دسته بالا بلند شدند و فرمودند، طبیعی است و تازه شانس یارتان بوده که دو ماه نشده. سخن کوتاه که باقی پول را ستاندند و دو فقره چک هم روش! دسته آخر گفتند که تا ماه دیگر تحویل میدهیم. باز هم 15 روز تاخیر شد که گذاشتیم به حساب طبیعت! شد 20 روز که صدایم دوباره درآمد. گفتند سند در راه است و No Problem ! دو روز پیش که اول هفته باشد، اس ام اس آمد با فینگلیش که تا به خواهی تا آخرش را بخوانی جان از لب به در رفته. خلاصه کلام این بود که L90 شما ورپرید و بروید تعویض کنید با ماشین دیگری!

تعجب ؟ نه! چرا تعجب کنم. در شرایط کنونی که سفر به کشورهای آمریکای لاتین جزو سفرهای استانی است و احمدی نژاد گفته ونزوئلا هم ندا آقا سلطان داشت و پادشاهان از کتب تاریخ ایران حذف میشوند و وزیر بهداشت عوض وزیر آموزش و پرورش زنگ مدرسه ها را زده و غیره چرا باید تعجب کنم.

خلاصه کاشف به عمل آمد که از سه ماه پیش نه در انبار موجودی بوده و نه خط تولید، تولید چندانی داشته. دست آخر گفته شده که یا با ماشینهای باد کرده در دست خودرو ساز تعویض کنید و یا پول را پس گیرید، که البته هر کدام با یک نیم ماه تاخیر طبیعی! اگر هم کسی راضی نشد برود شکایت کند که ما در پناه بیت، محمود هستیم و به هیچمان نیست!

میدانم که آنقدرها دیگران چشیده‏اند که جای تحلیل و ریشه یابی نمی ماند. بگذارید به حساب یک درد دل . . .